سیر مدهوش

یا خَیرَ شاهِدٍ وَ مَشهودٍ

سیر مدهوش

یا خَیرَ شاهِدٍ وَ مَشهودٍ

بسم الله الرحمن الرحیم

...أَوَلَم یَکفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَى کُلِّ شَیءٍ شَهِیدٌ (فصلت/53)

***

السلام...

آکنده ز رنج و درد و سرشار نیاز
با این همه مغرورم و پرنخوت و ناز

غفلت ز خدا و خود ربود از سر، هوش
«مدهوش» به «سیر» سوی حق گردم باز

نمی‌توانم ادعا کنم که قرار است در این‌جا فقط برای خدا بنویسم؛
اما خدا را «شهید» و گواه گرفته‌ام که سعیم بر این باشد که
آن‌چه دلم می‌خواهد و می‌گوید را از صافی رضای خدا نیز عبور دهم و سپس بر این صفحه بنگارم...
و اگرچه گه‌گاه قصدم شاد کردن دیگران خواهد بود ولی هیچ‌گاه تنها برای خوش‌آمد آن‌ها ننویسم...

که پروردگار، به تنهایی، هر کسی را کفایت می‌کند!

...والسلام

طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب با موضوع «اجتماعی» ثبت شده است

حرف می‌آورد پیِ خود، حرف...

پنجشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۲، ۱۱:۵۴ ب.ظ

باسمه تعالی


یک سری حرف را نباید زد

حرف، باد هوا که نیست فقط!


اثر جانبی به روی ما

می‌گذارد؛ صدا که نیست فقط!


لب و دندان، زبان و حنجره، شش

دُرّ و گوهرفزا که نیست فقط!


لحنِ اصوات، خوش‌نوا امّا

لغو و بی‌محتوا که نیست فقط...


غیبت است و دروغ و تهمت و فحش

سهو و خبط و خطا که نیست فقط!


عادت روزمرّه‌مان گشته

نذر امسال ما که نیست فقط!


نقد و شکوِه دوباره، قصد ولی

نقلِ این حرف‌ها که نیست فقط...


در عمل‌ها کجاست یاد خدا؟

حرف‌ها ادّعا که نیست فقط!


حرف آخر: (همان که اوّل بود)

«حرف، باد هوا که نیست فقط!»


بهار 1392

  • مدهوش

غرغریّه

يكشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۱، ۰۶:۱۴ ق.ظ

باسمه تعالی


واژه‌هایم شده تماماً غر

نوک سر تا به پای دامن غر


شده انگار جزء لاینفک

از کلامم، چو پوست از تن، غر


دیگران هم شبیه من، مردان

کارشان نقّ و بار هر زن غر


در کلاس و درون دانشگاه

و برونش به مترو و ون، غر


در اداره، کنار همکاران

بهترین حرف و حرفه و فن غر


درز دیوار یا در گنجه

باز باشد، برای بستن، غر


وضع هر گفته و نوشته: کمی 

زیر لب تا کمی مطنطن، غر


مو در آورد این زبان و هنوز

می‌زند تا نگشته الکن غر


هر زمانی که باشدش مقدور

آن‌به‌آن، ثانیاً، دقیقاً، غر


هر مکانی که فکر آن بکنی

کوچه، بازار، کوی، برزن، غر


تحت عالی‌ترین شرایط هم

فوق العاده، به نحو احسن، غر


***


قرعه‌ی غر به نام من شده، پس

غر به خود می‌زنم که بر من غر...


...از همه بیشتر سزاوار است

که مترسک شدم به خرمن ِ غر


اسفند 1391
  • ۲ نظر
  • ۲۷ اسفند ۹۱ ، ۰۶:۱۴
  • مدهوش

چند رباعی روزمره

دوشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۱، ۰۹:۱۲ ق.ظ

باسمه تعالی


1) بروکراسی


پرونده‌ی من در خنسی افتاده

زیر ید طولای کسی افتاده


بر گرگ بیابان نشود کاش نصیب

آن برّه که در بروکراسی افتاده


مهر 1391

***


2) درمانده‌ی وامانده


مانند دری که باز وامانده چرا

درمانده‌ی دست‌گیری؟ از در به در آ


از در به در آ، ببین که ما دربه‌دران

آرام گرفته‌ایم در هر دو سرا


مهر 1391

***


3) خنجر تلخ


زخمی که زبان زند ولو با نجوا

چرکین بکند رفاقتی دیرین را


شیرینی صد چو قند بادام بَرَد

تلخیّ یکیّ و خود بمانَد بر جا


آبان 1391

***


4) شغل: دانشجو


دانش شده هم‌پیاله‌اش، دانشجوست

همّ و غم او: رساله‌اش، دانشجوست


بی‌کار، ولی درج کند در هر فرم

شغل و سِمَت جلاله‌اش «دانشجو»ست


آذر 1391

***


5) میله‌ی استیل یا پنجره‌فولاد؟!


جا هست ولی به مترو راهت ندهند

یک میل به خود حرکت و زحمت ندهند


با این همه، میله‌های نزدیک به در

بر معتصمان خویش حاجت ندهند


دی 1391

***


6) خودکم‌بینی


در گوش چپم صدایی از فرنی‌وشیز

می‌گفت: شدی به چشم مردم ناچیز


گیج از خبر شنیده با خود گفتم

دیفالت مُدَم شده‌ست شاید اینویز


اسفند 1391

  • ۳ نظر
  • ۲۱ اسفند ۹۱ ، ۰۹:۱۲
  • مدهوش

کار همگانی

جمعه, ۸ دی ۱۳۹۱، ۱۰:۳۸ ق.ظ

باسمه تعالی


سر ِکارم، سر ِکاری، سر ِکارند همه
نرسیده خبر از کار و خمارند همه

 

مترصّد، پیِ یک فرصت شغلی، علّاف
زیر پاشان علف و کار ندارند همه

 

نه که تکمیل شده ظرفیت مشغله‌ها
مساله قحطی تخت است و تزارند همه

 

انتظاراتِ فراوان و کلاسِ بالا...
کار پایین‌رده را عار شمارند همه

 

***

 

حرف مردم محک صحّت و سقم است، نه عدل

گوش و چشمی تهی از عقل و عیارند همه

 

شأن و مدرک شده سرمایه‌ی هر نوزادی

مهدها، مدرسه‌ها... رتبه‌مدارند همه

 

آن همه خرج و مخارج که به رگ زد کنکور
از کجا آمده؟ مردم که «ندار»ند همه

 

معرفت حل شده در شوریِ سود، این کف‌ها

زهر علم است و به تلخی به لب آرند همه


عمر ِ چون باد، شده حبس ِ حباب این علم...
حبّ نمره‌ست گل و ابر بهارند همه

 

***


این همه سال مرو درس بخوان، بی‌چاره
دکتر و ارشد و لیسانس چه کاره‌اند همه؟

 

چاره داری، برو آچار به دستی آموز
که در این دوره به خودکار دچارند همه

 

اصل مشکل نه که خودکار و اِتُد باشد، نه!
مرکبِ «صندلی و میز» سوارند همه

 

مرکبی با شرف و قدر در انظار عموم
و فدایی‌شدگانش سرِ دارند همه

 

***

 

این همه همهمه کردم سببش بود ردیف
تخم لقّی است که در شعر بکارند همه

 

که نباشد اگر اغراقی و تعمیمی، شعر
شُرشُر و جَرجَر آب است، ببارند همه

 

نیست الحقُّ والاِنصاف چنان بد اوضاع
هست راه فرجی تا بسپارند همه


آبان و آذر 1391


پ.ن. امیدوارم که این شعر در این هنگامه‌ی شروع امتحانات باعث دل‌زدگی خواننده‌ها از درس نشود. برای همین پیش‌نهاد می‌کنم که قسمت آخر و خصوصا بیت آخر را چندین بار با خودتان مرور کنید!

  • مدهوش

ترانه‌ی تهران

شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۱، ۰۹:۰۷ ق.ظ

باسمه تعالی


حالم به هم می خورَد از «تهران» پردودِ پردرد
از این ابرشهر بی‌ابر، بارانش از خاک و از گرد

 

از شهر مردود تک‌ها: تک‌چرخ‌ها، تک‌خوری‌ها
تک‌سرنشین‌های بی‌جا...؛ سرجمع هم ده نیاورد

 

از روزهای شلوغ و شب‌های لب‌ریز تا صبح
از بوق و فحش و ترافیک، از طرحِ یا زوج یا فرد

 

از سینما، روی پرده، سیما، صدا، پشت صحنه

از روزنامه، مجلّه؛ با برگه‌ی سبز یا زرد

 

از ارتباط مجازی، در سایت‌ها عشق‌بازی
فرزندِ بی یار ِبازی، تنهای چون جغد شب‌گرد

 

از حقّه‌های مجسّم، از جنس‌های مبدّل
از هرچه زن‌های نازن، از کلّ مردان نامرد

 

از سبک و مدهای غربی، از صورتک‌های شرقی
وز مردمانی که کرده‌اند خود را در این قهقرا طرد

 

در «حرف» مثل «ترانه» است، اما مشوّش، بدآهنگ
خونین کند جسم و جانم را صوتِ این زخمه‌ی سرد

 

بد گفتن و بد شنیدن، از هر چه خوبیّ و نیکی
راز بقا گشته اینجا، باید سفر کرد و سر کرد

 

بر کوچ هستم مصمّم، «هل من مرافق؟»* بخوانم
گر نارفیقی برادر، درجا همین لحظه برگرد

 

مهر و آبان 1391


* آیا هم‌سفری هست؟


- می‌پذیرم که شعر دارای وزن غریبی‌ست. آن‌چنان جست‌وجو نکرده‌ام که بگویم اشعار زیادی در این وزن وجود دارد، اما یک شعر خاص با این وزن در ذهنم بود که جرات کردم در این وزن ادامه بدهم. آن هم شعری‌ست که آوازش از خودِ شعر معروف‌تر است؛ غزلی با این مطلع:

«دل بردی از من به یغما ای ترک غارت‌گر من

دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من»

غزل مذکور از سروده‌های «محمدحسین صفای اصفهانی» معروف به «حکیم صفای اصفهانی» است.

  • مدهوش

کدامین ابرها؟

جمعه, ۵ آبان ۱۳۹۱، ۱۰:۵۱ ق.ظ

باسمه تعالی


نیست کافی؟ روز و شب در بارشند این ابرها!

در اتاق خواب هم سر می‌کشند این ابرها!


خوابمان پر می‌کشد در این شب بارانی و...

...در عجب از این تشابه، بالشند این ابرها؟


گله‌ای از گوسفندان را تداعی می‌کنند

لیک چون اسبان چموش و سرکشند این ابرها


گرچه آرام و قرار از ما در این طوفان گریخت

باز هم در اشتباهی فاحشند این ابرها


از صدای باد و باران ما معذب نیستیم

کمتر از نجواست، چون در غرشند این ابرها


از نوای آن یتیمی که در این باران و باد

زیر هر سقف و سرایش می‌کِشند این ابرها...


...حالمان بد گشته و اعصابمان خُرد و خراب

چشممان تر می‌شود، در سایشند «این ابرها»


آسمان آرام شد تا خواند با ما، آن یتیم

هم‌نوا و بی‌نوا: «در بارشند این ابرها»

 

آبان 1390

  • مدهوش