سیر مدهوش

یا خَیرَ شاهِدٍ وَ مَشهودٍ

سیر مدهوش

یا خَیرَ شاهِدٍ وَ مَشهودٍ

بسم الله الرحمن الرحیم

...أَوَلَم یَکفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَى کُلِّ شَیءٍ شَهِیدٌ (فصلت/53)

***

السلام...

آکنده ز رنج و درد و سرشار نیاز
با این همه مغرورم و پرنخوت و ناز

غفلت ز خدا و خود ربود از سر، هوش
«مدهوش» به «سیر» سوی حق گردم باز

نمی‌توانم ادعا کنم که قرار است در این‌جا فقط برای خدا بنویسم؛
اما خدا را «شهید» و گواه گرفته‌ام که سعیم بر این باشد که
آن‌چه دلم می‌خواهد و می‌گوید را از صافی رضای خدا نیز عبور دهم و سپس بر این صفحه بنگارم...
و اگرچه گه‌گاه قصدم شاد کردن دیگران خواهد بود ولی هیچ‌گاه تنها برای خوش‌آمد آن‌ها ننویسم...

که پروردگار، به تنهایی، هر کسی را کفایت می‌کند!

...والسلام

طبقه بندی موضوعی

بسم الله الرحمن الرحیم

جمعه, ۵ آبان ۱۳۹۱، ۱۰:۳۰ ق.ظ

یا حق

«خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود گردی و ما رستگار»


پیش‌نهاد می‌کنم توضیحات نسبتا کوتاه ادامه‌ی مطلب را بخوانید.

س.س.م. مویدی(مدهوش)

  • مدهوش

مجلس عزای انبیا

شنبه, ۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۳ ب.ظ

باسمه تعالی


شروع شعر به نام خدا، خدای حسین

که کرد قسمت ما مجلس عزای حسین


و نعمتی است گرانقدر مجلسی که در آن

گریستند همه انبیا برای حسین


به ارث برده بنی‌آدم این غم از پدری

که اشک توبه‌ی خود را فشانده پای حسین


نوای کل جهان از ازل «اَلا نوحوا»ست

فقط نه نوح نبی نوحه‌خوان نای حسین


بیا خلیل خدا، ذبح اکبرست، ببین!

شده‌ست «شبه حبیب خدا» فدای حسین


فقط شکافتن نیل معجزه‌ست مگر؟

فرات، فرق، عمو...

فرات، فرق، عمود...

فرات، فرق... علمدار با وفای حسین


سخن به مهد بگوید مسیح... و شش‌ماهه

شده است باب حوائج به دست‌های حسین


تمام هستی خود را که باخت، حکم این شد:

«حسین شاه جهان و جهان گدای حسین»


***


هنوز حسرت من... اربعین... پیاده‌روی...

خدا مرا برساند به کربلای حسین


بریده باد گلوی قریحه‌ام که هنوز

نگفته‌ام غزلی ناب در رثای حسین



شب عاشورای 1439 هجری قمری

  • مدهوش

قریحه‌ی ابتر؟

شنبه, ۳ آبان ۱۳۹۳، ۰۹:۰۷ ق.ظ

باسمه تعالی


...بریده باد زبان قریحه‌ام که هنوز

نگفته‌ام غزلی ناب در رثای حسین(ع)...


30 ذی‌الحجه 1435

پ.ن. ان‌شاءالله کامل می‌شود

  • مدهوش

عید الله الاکبر

يكشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۳، ۱۰:۳۳ ب.ظ

باسمه تعالی


عید است و جهان جان، جهانی علوی‌ست

بند دل شیعه ریسمانی علوی‌ست


شاید بتوان گفت که از ساداتیم

بر سردر جانمان نشانی علوی‌ست


شب 18 ذی‌الحجه (عید غدیر) 1435

  • مدهوش

روز عرفه: روز اعتراف، روز شناخت

شنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۳، ۰۲:۳۶ ب.ظ

باسمه تعالی


کارَت شده دائما به امّید جواب

پرسیدن و غالبا رسیدن به سراب


رو تشنگی آموز و مکن آب طلب

خود را بشناس چشمه‌ی روشن آب


بهار 1393

  • مدهوش

جان و جهان غمگین

سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۳، ۱۰:۰۲ ب.ظ

باسمه تعالی


ای مادر بانوی زنان عالم

از رحلتتان، جان و جهان غرقه به غم:


شد رحمت عالَمین و جان هستی

با دخترِ خود -جهانِ خود- در ماتم 


10 رمضان 1435 (17 تیر 1393)

  • مدهوش

شام حیرانی

پنجشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۳، ۰۳:۱۴ ب.ظ

باسمه تعالی


در شام غریبان شما حیرانیم

مانند یتیمان شما گریانیم


پیدا نشود مرقدتان جز به ظهور 

پس منتظر قائم‌تان می‌مانیم


3 جمادی الثانی 1435 (14 فروردین 1393)

  • ۹ نظر
  • ۱۴ فروردين ۹۳ ، ۱۵:۱۴
  • مدهوش

واسوخت مجازی

يكشنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۳، ۱۲:۳۴ ب.ظ

باسمه تعالی


من ای نگار مجازی تو را نمی‌خواهم

بس است! ناز و اصول و ادا نمی‌خواهم


اصول زندگی تو بنا بر این شده است

که لایک جمع کنی! این بنا نمی‌خواهم


کتاب صورت خود را به‌روز کردی باز؟

تو را چه بی‌فتوشاپ و چه با... نمی‌خواهم


اسیر تارنمایت شدم ولی دیگر

نه آن سه‌تار و نه این سی‌نما! نمی‌خواهم


مرا به خواب و توهّم ببین که من حتّی

خیال و وهم تو را از خدا نمی‌خواهم


نشسته‌ام مترصّد که از سرت بپرم

فقط برای پریدن بهانه می‌خواهم


پس از شنیدن این حرف‌ها برو دیگر!

سوال می‌کنی از من چرا نمی‌خواهم؟

***

اگرچه عالَم مدهوش هم حقیقی نیست

ولی فضای مجازی تو را نمی‌خواهم


یهمن 1392 - فروردین 1393

  • ۷ نظر
  • ۱۰ فروردين ۹۳ ، ۱۲:۳۴
  • مدهوش

مجمع پریشانی

چهارشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۲، ۱۱:۱۱ ب.ظ

باسمه تعالی


السَّلامُ عَلَی المَهدِیِّ

اَلَّذِی وَعَدَ اللهُ -عَزَّ وَ جَلَّ- بِهِ الاُمَمَ

اَن یَجمَعَ بِهِ الکَلِمَ

وَ یَلُمَّ بِهِ الشَّعَثَ...


جمعِ کلام از تو، نامت ولی پریشان!

تا کی تو را بخوانیم با نام‌های دیگر؟


***


خواستم جرعه‌ای غزل گویم

به امید تسلّی غم یار

دیدم اما شده ز داغ فراق

دل من چندپاره، شعرم چار

***

صندوق دل پر از سلام و دعاست

باز قفل است این زبان، لالم

قفل را بشکنید آقا جان

بد گرفته‌ست حال و احوالم


گرچه بار گناه سنگین است

چشم‌هایم به دست‌های شماست

توشه‌ی صالحات من خالی‌ست

و امیدم فقط عطای شماست


ای امام زمان و جان جهان

من همیشه به یادتان هستم

نه! همیشه که نه! ولی آقا

تا ابد خانه‌زادتان هستم


گاه با خود به طعنه می‌گویم:

«این همه منتظر که می‌بینی

نه همه، عده‌ای شبیه تو

مگسانند گرد شیرینی»


آری آقا، مگس، نه، شب‌پره‌ای

محو نور وجودتان هستم

کورم و کوردل ولی دل را

به ید عیسوی‌تان بستم


این همه نقض و نفی و نه در شعر

از نبود شماست آقا جان

در عوض، بودِ شاعری چون من

از وجود شماست آقا جان


روزی خلق هم به یمن شماست

عین آبید و آفتاب آقا

-گرچه در عمق خاک و در پس ابر-

سبب اتّصال ارض و سما


نیم‌بند است شعر من امّا

بندِ آن شد همین کلامِ «شما»

الکنم وقتِ بردنِ نامِ

«میم حا میم دال»، نامِ شما


حرف باقی‌ست یا اباصالح

از همه، البته که، آگاهید

به خدا می‌سپارم آن‌ها را

و شما که «بقیّة‌الله»ید


بهمن 1392

  • مدهوش

مسیحی حسینی

دوشنبه, ۹ دی ۱۳۹۲، ۱۱:۱۶ ب.ظ

باسمه تعالی


شد اربعین و به لطف خدا شدم راهی

به سوی ارض شریفی که در جهان یکتاست


اگر که گفته شده کربلاست هر ارضی

قرین به این شده که کل یوم عاشوراست


گذر کنم ز حواشی، میان آن محشر

که شور آدمیان چون قیامت کبری‌ست


در ازدحام خیابان بین آن دو حرم

که یادواره‌ی تلخی ز غربت مولاست


بعید بود، ولی من به چشم خود دیدم

که یک مسیحی اهل کتاب هم آن‌جاست


به پیش رفتم و پرسیدمش: «شما؟ اینجا؟»

هنوز آتش آن پاسخش به دل برپاست:


«اگر شده متفاوت پیامبرهامان

ولی امام حسین همه همین آقاست»


ماه صفر 1435 هجری قمری (آذر 1392)


پیشینه: در جلسه‌ی شعری بودم که یکی از دوستان این ماجرا را نقل کرد. بزرگ آن جلسه به من مشق دادند که این ماجرا را منظوم کنم. بضاعتم در همین حد بود.

  • مدهوش

تصویر عاشوراییان

جمعه, ۲۴ آبان ۱۳۹۲، ۰۱:۵۹ ق.ظ

باسمه تعالی


از کربلا گفتن دلی غمناک می‌خواهد

تصویر عاشوراییان ادراک می‌خواهد


***

شمع وجود یاوران خاموش شد یک‌یک

دشمن نمودی تیره از افلاک می‌خواهد


هان! ای جوانان بنی‌هاشم! شده پرپر

اینجا گلی سرخ، و خس و خاشاک می‌خواهد...


جان‌های خشک کوفیان دور است از دریا

فهم تلظّی علی، سمّاک* می‌خواهد


پرتاب تیری با سه‌شعبه سوی شش‌ماهه

اهریمنی درّنده و سفّاک می‌خواهد


آوردن آب از میان خیل کفتاران

دستی رشید و باوری بی‌باک می‌خواهد


تمثیل ایثار و وفاداری شدن سخت است

در شطّ آب، از شُرب آب امساک می‌خواهد


مصباح و کشتی زمین و آسمان گشتن

تقدیم سر بر نیزه، تن بر خاک می‌خواهد


دلواپسی در مورد آن بوریا این بود:

یعنی کسی پیراهن صدچاک می‌خواهد؟


گفت آن حرامی با سپاهش عصر عاشورا

نعل جدید و مرکب چالاک می‌خواهد


تجهیز اسب و تاختن بر لاله‌هایی پاک

رزق حرام و نطفه‌ی ناپاک می‌خواهد


آن‌قدر تنها گشته بانو در میان دشت

گویی از این تل هم کمی پژواک می‌خواهد


بزمی که هست از ریشه ملعون صاحبش، باید

باشد مشجّر، خیزران و تاک می‌خواهد


***

مدهوش، ساکت! قلب و اشعار تو محرم نیست

شعر محرّم قالبی غمناک می‌خواهد


دهه‌ی اول محرم 1435 (آبان 1392)

* ماهی‌فروش


  • مدهوش

حرف می‌آورد پیِ خود، حرف...

پنجشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۲، ۱۱:۵۴ ب.ظ

باسمه تعالی


یک سری حرف را نباید زد

حرف، باد هوا که نیست فقط!


اثر جانبی به روی ما

می‌گذارد؛ صدا که نیست فقط!


لب و دندان، زبان و حنجره، شش

دُرّ و گوهرفزا که نیست فقط!


لحنِ اصوات، خوش‌نوا امّا

لغو و بی‌محتوا که نیست فقط...


غیبت است و دروغ و تهمت و فحش

سهو و خبط و خطا که نیست فقط!


عادت روزمرّه‌مان گشته

نذر امسال ما که نیست فقط!


نقد و شکوِه دوباره، قصد ولی

نقلِ این حرف‌ها که نیست فقط...


در عمل‌ها کجاست یاد خدا؟

حرف‌ها ادّعا که نیست فقط!


حرف آخر: (همان که اوّل بود)

«حرف، باد هوا که نیست فقط!»


بهار 1392

  • مدهوش

آن شب جان‌گداز

پنجشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۲، ۰۷:۵۲ ب.ظ

باسمه تعالی


داشت بانو با جهان گفت و شنودی جان‌گداز

گفت بدرود و شنید آن شب درودی جان‌گداز


واژگون شد کار دنیا آن شب از فرط ستم

که قیامت بود و مولا در قعودی جان‌گداز


داغ آن شب تا ابد بر قلب شیعه ماندنی‌ست

یاد زخم میخ در، چون یادبودی جان‌گداز


عطر بانو از پر جبریل بود، آن شب ولی

خانه پُر شد از شمیم دود عودی جان‌گداز


طفل «لم یولد» در آن شب گشت طفل «لم یکن»

در نبودش مادری بود و نبودی جان‌گداز


گرم و سوزان بود جان کوچه‌ها آن شب که شد

بر زمین افتادن بانو سجودی جان‌گداز


پیش از آن شب داشته باغ خدا یاسی سپید

صبح، باغی خسته و یاس کبودی جان‌گداز


فروردین 1392

  • ۵ نظر
  • ۲۲ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۵۲
  • مدهوش

باسمه تعالی


این نیست عجیب و غیرمعمول که سال

تحویل شده با غم بانوی کمال


سال قمری محرّم آغاز شود

او شمس در آسمان پیغمبر و آل


7 فروردین 1392

  • ۴ نظر
  • ۱۶ فروردين ۹۲ ، ۱۰:۳۲
  • مدهوش

گاهی به آسمان نگاه کن

چهارشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۱، ۰۴:۵۲ ب.ظ

باسمه تعالی


در دفترت به کاغذ کاهی نگاه کن

دریاچه را نبین و به ماهی نگاه کن


بنیان کار خلق بنا بر ظواهر است

رو برف و زیر خاک و سیاهی! نگاه کن


جدی نگیر این دو-سه روز و شب و به آن

مثل ستون طنز و فکاهی نگاه کن


همّ و غمت برای چه بیشینه کرده‌ای؟

در عالم کمینه کماهی نگاه کن


تا کی مُذَبذَبی و به تصمیم ناتوان؟

با عزم جزم خود به دوراهی نگاه کن


از حبس این زمین اگرت شوق رستن است

گاهی به آسمان الهی نگاه کن


دیدار روی یار فقط با دلیل نیست

حتی شده به علت واهی نگاه کن


***


دل‌ها و چشم‌ها همه در دست قدرتت

تدبیر روز و شب، کفی از رود حکمتت

تحویل حال و سال کند مهر و رحمتت

در سال تازه حال مرا روبه‌راه کن


اسفند 1391

  • ۵ نظر
  • ۳۰ اسفند ۹۱ ، ۱۶:۵۲
  • مدهوش

غرغریّه

يكشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۱، ۰۶:۱۴ ق.ظ

باسمه تعالی


واژه‌هایم شده تماماً غر

نوک سر تا به پای دامن غر


شده انگار جزء لاینفک

از کلامم، چو پوست از تن، غر


دیگران هم شبیه من، مردان

کارشان نقّ و بار هر زن غر


در کلاس و درون دانشگاه

و برونش به مترو و ون، غر


در اداره، کنار همکاران

بهترین حرف و حرفه و فن غر


درز دیوار یا در گنجه

باز باشد، برای بستن، غر


وضع هر گفته و نوشته: کمی 

زیر لب تا کمی مطنطن، غر


مو در آورد این زبان و هنوز

می‌زند تا نگشته الکن غر


هر زمانی که باشدش مقدور

آن‌به‌آن، ثانیاً، دقیقاً، غر


هر مکانی که فکر آن بکنی

کوچه، بازار، کوی، برزن، غر


تحت عالی‌ترین شرایط هم

فوق العاده، به نحو احسن، غر


***


قرعه‌ی غر به نام من شده، پس

غر به خود می‌زنم که بر من غر...


...از همه بیشتر سزاوار است

که مترسک شدم به خرمن ِ غر


اسفند 1391
  • ۲ نظر
  • ۲۷ اسفند ۹۱ ، ۰۶:۱۴
  • مدهوش

دو شبیه

پنجشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۱، ۰۶:۲۹ ب.ظ

باسمه تعالی


زبان حال حضرت سیدالشهدا علیه السلام:


فرزند و برادرید، بودید ولی

آیینه‌ی آن دو جلوه‌ی لم‌یزلی


اُف بر دنیا پس از تو ای شبه رسول

پشتم بشکسته از غمت یابن علی


اسفند 1391

  • ۱ نظر
  • ۲۴ اسفند ۹۱ ، ۱۸:۲۹
  • مدهوش

چند رباعی روزمره

دوشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۱، ۰۹:۱۲ ق.ظ

باسمه تعالی


1) بروکراسی


پرونده‌ی من در خنسی افتاده

زیر ید طولای کسی افتاده


بر گرگ بیابان نشود کاش نصیب

آن برّه که در بروکراسی افتاده


مهر 1391

***


2) درمانده‌ی وامانده


مانند دری که باز وامانده چرا

درمانده‌ی دست‌گیری؟ از در به در آ


از در به در آ، ببین که ما دربه‌دران

آرام گرفته‌ایم در هر دو سرا


مهر 1391

***


3) خنجر تلخ


زخمی که زبان زند ولو با نجوا

چرکین بکند رفاقتی دیرین را


شیرینی صد چو قند بادام بَرَد

تلخیّ یکیّ و خود بمانَد بر جا


آبان 1391

***


4) شغل: دانشجو


دانش شده هم‌پیاله‌اش، دانشجوست

همّ و غم او: رساله‌اش، دانشجوست


بی‌کار، ولی درج کند در هر فرم

شغل و سِمَت جلاله‌اش «دانشجو»ست


آذر 1391

***


5) میله‌ی استیل یا پنجره‌فولاد؟!


جا هست ولی به مترو راهت ندهند

یک میل به خود حرکت و زحمت ندهند


با این همه، میله‌های نزدیک به در

بر معتصمان خویش حاجت ندهند


دی 1391

***


6) خودکم‌بینی


در گوش چپم صدایی از فرنی‌وشیز

می‌گفت: شدی به چشم مردم ناچیز


گیج از خبر شنیده با خود گفتم

دیفالت مُدَم شده‌ست شاید اینویز


اسفند 1391

  • ۳ نظر
  • ۲۱ اسفند ۹۱ ، ۰۹:۱۲
  • مدهوش

اربعین

پنجشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۱، ۰۳:۳۲ ب.ظ

باسمه تعالی


سرد است هوا ولی دلم می‌سوزد

از داغ مضاعفی دلم می‌سوزد


سوگ شب اربعین و هجر عتبات...

از ماتم و تشنگی دلم می‌سوزد


شب و روز اربعین 1434 (13 و 14 دی 1391)


***

(رباعی زیر نیز در اربعین شروع شد و بالاخره 18 اسفند تکمیل و اضافه شد)


آتش زده اربعین دلم را به دو آه

هم ماتم اهل بیت و هم حسرت راه


یاران ز نجف به کربلا راهی و من

در فکر که سال بعد... ان‌شاءالله


زمستان 1391

  • مدهوش

کار همگانی

جمعه, ۸ دی ۱۳۹۱، ۱۰:۳۸ ق.ظ

باسمه تعالی


سر ِکارم، سر ِکاری، سر ِکارند همه
نرسیده خبر از کار و خمارند همه

 

مترصّد، پیِ یک فرصت شغلی، علّاف
زیر پاشان علف و کار ندارند همه

 

نه که تکمیل شده ظرفیت مشغله‌ها
مساله قحطی تخت است و تزارند همه

 

انتظاراتِ فراوان و کلاسِ بالا...
کار پایین‌رده را عار شمارند همه

 

***

 

حرف مردم محک صحّت و سقم است، نه عدل

گوش و چشمی تهی از عقل و عیارند همه

 

شأن و مدرک شده سرمایه‌ی هر نوزادی

مهدها، مدرسه‌ها... رتبه‌مدارند همه

 

آن همه خرج و مخارج که به رگ زد کنکور
از کجا آمده؟ مردم که «ندار»ند همه

 

معرفت حل شده در شوریِ سود، این کف‌ها

زهر علم است و به تلخی به لب آرند همه


عمر ِ چون باد، شده حبس ِ حباب این علم...
حبّ نمره‌ست گل و ابر بهارند همه

 

***


این همه سال مرو درس بخوان، بی‌چاره
دکتر و ارشد و لیسانس چه کاره‌اند همه؟

 

چاره داری، برو آچار به دستی آموز
که در این دوره به خودکار دچارند همه

 

اصل مشکل نه که خودکار و اِتُد باشد، نه!
مرکبِ «صندلی و میز» سوارند همه

 

مرکبی با شرف و قدر در انظار عموم
و فدایی‌شدگانش سرِ دارند همه

 

***

 

این همه همهمه کردم سببش بود ردیف
تخم لقّی است که در شعر بکارند همه

 

که نباشد اگر اغراقی و تعمیمی، شعر
شُرشُر و جَرجَر آب است، ببارند همه

 

نیست الحقُّ والاِنصاف چنان بد اوضاع
هست راه فرجی تا بسپارند همه


آبان و آذر 1391


پ.ن. امیدوارم که این شعر در این هنگامه‌ی شروع امتحانات باعث دل‌زدگی خواننده‌ها از درس نشود. برای همین پیش‌نهاد می‌کنم که قسمت آخر و خصوصا بیت آخر را چندین بار با خودتان مرور کنید!

  • مدهوش

ترانه‌ی تهران

شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۱، ۰۹:۰۷ ق.ظ

باسمه تعالی


حالم به هم می خورَد از «تهران» پردودِ پردرد
از این ابرشهر بی‌ابر، بارانش از خاک و از گرد

 

از شهر مردود تک‌ها: تک‌چرخ‌ها، تک‌خوری‌ها
تک‌سرنشین‌های بی‌جا...؛ سرجمع هم ده نیاورد

 

از روزهای شلوغ و شب‌های لب‌ریز تا صبح
از بوق و فحش و ترافیک، از طرحِ یا زوج یا فرد

 

از سینما، روی پرده، سیما، صدا، پشت صحنه

از روزنامه، مجلّه؛ با برگه‌ی سبز یا زرد

 

از ارتباط مجازی، در سایت‌ها عشق‌بازی
فرزندِ بی یار ِبازی، تنهای چون جغد شب‌گرد

 

از حقّه‌های مجسّم، از جنس‌های مبدّل
از هرچه زن‌های نازن، از کلّ مردان نامرد

 

از سبک و مدهای غربی، از صورتک‌های شرقی
وز مردمانی که کرده‌اند خود را در این قهقرا طرد

 

در «حرف» مثل «ترانه» است، اما مشوّش، بدآهنگ
خونین کند جسم و جانم را صوتِ این زخمه‌ی سرد

 

بد گفتن و بد شنیدن، از هر چه خوبیّ و نیکی
راز بقا گشته اینجا، باید سفر کرد و سر کرد

 

بر کوچ هستم مصمّم، «هل من مرافق؟»* بخوانم
گر نارفیقی برادر، درجا همین لحظه برگرد

 

مهر و آبان 1391


* آیا هم‌سفری هست؟


- می‌پذیرم که شعر دارای وزن غریبی‌ست. آن‌چنان جست‌وجو نکرده‌ام که بگویم اشعار زیادی در این وزن وجود دارد، اما یک شعر خاص با این وزن در ذهنم بود که جرات کردم در این وزن ادامه بدهم. آن هم شعری‌ست که آوازش از خودِ شعر معروف‌تر است؛ غزلی با این مطلع:

«دل بردی از من به یغما ای ترک غارت‌گر من

دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من»

غزل مذکور از سروده‌های «محمدحسین صفای اصفهانی» معروف به «حکیم صفای اصفهانی» است.

  • مدهوش