سیر مدهوش

یا خَیرَ شاهِدٍ وَ مَشهودٍ

سیر مدهوش

یا خَیرَ شاهِدٍ وَ مَشهودٍ

بسم الله الرحمن الرحیم

...أَوَلَم یَکفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَى کُلِّ شَیءٍ شَهِیدٌ (فصلت/53)

***

السلام...

آکنده ز رنج و درد و سرشار نیاز
با این همه مغرورم و پرنخوت و ناز

غفلت ز خدا و خود ربود از سر، هوش
«مدهوش» به «سیر» سوی حق گردم باز

نمی‌توانم ادعا کنم که قرار است در این‌جا فقط برای خدا بنویسم؛
اما خدا را «شهید» و گواه گرفته‌ام که سعیم بر این باشد که
آن‌چه دلم می‌خواهد و می‌گوید را از صافی رضای خدا نیز عبور دهم و سپس بر این صفحه بنگارم...
و اگرچه گه‌گاه قصدم شاد کردن دیگران خواهد بود ولی هیچ‌گاه تنها برای خوش‌آمد آن‌ها ننویسم...

که پروردگار، به تنهایی، هر کسی را کفایت می‌کند!

...والسلام

طبقه بندی موضوعی

ترانه‌ی تهران

شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۱، ۰۹:۰۷ ق.ظ

باسمه تعالی


حالم به هم می خورَد از «تهران» پردودِ پردرد
از این ابرشهر بی‌ابر، بارانش از خاک و از گرد

 

از شهر مردود تک‌ها: تک‌چرخ‌ها، تک‌خوری‌ها
تک‌سرنشین‌های بی‌جا...؛ سرجمع هم ده نیاورد

 

از روزهای شلوغ و شب‌های لب‌ریز تا صبح
از بوق و فحش و ترافیک، از طرحِ یا زوج یا فرد

 

از سینما، روی پرده، سیما، صدا، پشت صحنه

از روزنامه، مجلّه؛ با برگه‌ی سبز یا زرد

 

از ارتباط مجازی، در سایت‌ها عشق‌بازی
فرزندِ بی یار ِبازی، تنهای چون جغد شب‌گرد

 

از حقّه‌های مجسّم، از جنس‌های مبدّل
از هرچه زن‌های نازن، از کلّ مردان نامرد

 

از سبک و مدهای غربی، از صورتک‌های شرقی
وز مردمانی که کرده‌اند خود را در این قهقرا طرد

 

در «حرف» مثل «ترانه» است، اما مشوّش، بدآهنگ
خونین کند جسم و جانم را صوتِ این زخمه‌ی سرد

 

بد گفتن و بد شنیدن، از هر چه خوبیّ و نیکی
راز بقا گشته اینجا، باید سفر کرد و سر کرد

 

بر کوچ هستم مصمّم، «هل من مرافق؟»* بخوانم
گر نارفیقی برادر، درجا همین لحظه برگرد

 

مهر و آبان 1391


* آیا هم‌سفری هست؟


- می‌پذیرم که شعر دارای وزن غریبی‌ست. آن‌چنان جست‌وجو نکرده‌ام که بگویم اشعار زیادی در این وزن وجود دارد، اما یک شعر خاص با این وزن در ذهنم بود که جرات کردم در این وزن ادامه بدهم. آن هم شعری‌ست که آوازش از خودِ شعر معروف‌تر است؛ غزلی با این مطلع:

«دل بردی از من به یغما ای ترک غارت‌گر من

دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من»

غزل مذکور از سروده‌های «محمدحسین صفای اصفهانی» معروف به «حکیم صفای اصفهانی» است.

اصلاحات:

- در مصراع دوم بیت دهم (بیت آخر)، واژه‌ی «برادر» جایگزین واژه‌ی «عزیزم» شد. (15 آذر)

- در مصراع دوم بیت چهارم، «برگ‌هاشان» به دلیل مشکل وزنی (که یکی از دوستان اشاره کردند) به «با برگه‌ی» تغییر کرد. (17 آذر)

- مصراع دوم بیت هشتم از شکل زیر به حالت فعلی تغییر کرد:

خونین کند جسم و جانم، این زخمه‌ی خسته‌ی سرد (17 آذر)

- در مصراع اول بیت دوم، «از شهر تک‌های مردود» به «از شهر مردود تک‌ها» تغییر کرد. (11 دی)

  • ۹۱/۰۹/۱۱
  • مدهوش

کوچ

تهران

ابرشهر

نظرات (۶)

  • غریبه آشنا
  • ای بابا. این روزها هر کس رو میبینی داره حرف از رفتن از این شهر و کشور میزنه. شما هم رفتنی شدی؟ :(
    پاسخ:
    من نمی‌دونم که شما چه کسانی رو دیدین که حرف از رفتن از این شهر و کشور زدن.
    اما من فقط از رفتن از این شهر حرف زدم، نه از این کشور!

    نمی‌گم که من ار غرب و تمام مظاهر تمدنش بیزارم، اما گمون نکنم ضروری یا حتی معقول باشه که برای کوچ از چیزهایی که یه سری‌هاشون همون مظاهر هستن، از کشور خارج بشم.

    خلاصه که ما فعلا قصد سفز از این کشور رو نداریم!
    ولی اگه بشه خیلی خوشحال می‌شم بتونم از این شهر ِ ...... (هر چی گشتم نتونستم یه واژه که به تنهایی بتونه این جای خالی رو پر کنه پیدا کنم!) برم به یه شهرستانی، روستایی، دهی. بلکه یه کم زندگی کنم؛ آخه این‌جا خیلی کم می‌رسم زندگی کنم بیشتر سعیم این‌ه که زنده باشم!

    وایِ من! عالی بود...

    این شعرتون رو از همه بیشتر دوست دارم. مخصوصاً وقتی گفتید از رو وزن اون شعره، از اول با لحن محمد اصفهانی خوندمش! با نمک تر شد.

    اما خدائیش همه دارن میگن میخوایم بریم، اما دقت کنید هرکی میاد تو این شهر زیر آسفالتای بدرنگش ریشه میدوونه، فکر نمی کنم شمام رفتنی بشید!

    موفق باشید

    پاسخ:
    متشکر

    فقط بک نکته‌ی کوچک غیرشعری در مورد مضمون رفتن و حرف زدن از آن:

    به نظرم انسان هر کاری را که می‌خواهد انجام بدهد، هرچقدر هم که در ابتدا بزرگ و دست‌نیافتنی به نظر برسد، با فکر کردنِ هدفمند و منظقی به آن کار، می‌تواند دست‌یافتنی‌ترش کند.
    این به نظرم قدم اول است که حرکت آغاز شود.

    وگرنه ار قدیم هم گفته‌اند «با حلوا حلوا گفتن، دهن شیرین نمی‌شه».

    ان‌شاءالله که خداوند هر چه که خیر و صلاح است پیش بیاورد.

     سلام داداش. شعرت خوب بود هرچند به قول خودت وزن غریبی داشت ومنم متوجه نشدم وزنش چی بود. اما خوب یه طوری بود که نمیدونم چرا در هنگام خوندنش ذهنم به دونبال وزن شعر نبود بلکه یه جورایی دونبال مفهوم بود دونبال اینکه شعر داره چی میگه.

     و من تهران ندیده رو (البته بهتر بگم تهران زندگی نکرده رو) به فکر برد هرچند که به نظرم کلا شهرهای بزرگ هم مثل شهر ما، کم از تهران نداره.دقت کردی؟ منظورم اینه که اگه خاستی واقعا کوچ کنی، این طرفها هم نیا.(راستی چرا از این شکلک ها نداری میخاستم الان شکلک چشمک بذارم دیدم نداری!!!) کلا درحد مفهوم و معنا به شعرت نگاه کردم و الان اصلا قصد انتقاد ندارم جز اینکه:....

     

     

     

    پاسخ:
    سلام اخوی

    ممنون از این‌که نظرت رو گفتی. نظرت رو در مورد وزن کاملا قبول دارم ولی خوشحالم که تونسته به فکر بندازدت.

    در مورد کلان‌شهرها هم حرفت درست‌ه، خیلی مشترکات دارن. اما این چیزهایی که من گفتم لزوما برای کلان‌شهرها یا حتی شهرها نیست؛ شاید حتی بعضی‌هاش الآن توی روستاها و ده‌ها هم پیدا بشه.
    شاید بتونم بگم که به دو دلیل «تهران» رو به عنوان نماد انتخاب کردم. اول این‌که خودم توش بزرگ شدم و خیلی از چیزهایی که گفتم رو خودم حس کردم. در ثانی به نظرم مظاهر و نشانه‌های این موارد توی تهران نسبت به جاهای دیگه به شدت بیشتر و پررنگ‌تره!

    ان‌شاءالله سعی دارم این ایده‌م رو عملی کنم. تا خدا چی بخواد. حالا هر وقت خواستم کوچ کنم یه خبری هم به تو می‌دم!

    بابت شکلک‌ها هم من بی‌تقصیرم، ولی خب همین‌که گفتی چشمک منظورت رو فهمیدم!
  • مهدی ادیب
  • احسنت. بسیار عالی بود. هر چند یه بار برام خونده بودی ولی الان که خودم در خلوت خوندمش بسیار لذت بردم. وزنش هم بعد از یکی دوبیت با آدم کاملا راه میاد و دلچسبترش میکنه.
    اول بیت هایی که از نظرم بی نقص هستند رو بگم:
    از بیت چهارم تا هشتم به اضافه ی بیت دوم رو چیزی ندارم راجع بهشون بگم. به قولی گفتنی حرف ندارن. نه اینکه بقیه خوب نیستن. بقیه اش هم عالی اند ولی راجع بهشون پیشنهاد یا سوالهایی دارم.
    حالا چند نکته برای بهبود شعر: (هر چند همین الان هم خیلی خوبه)
    توی بیت اول یهویی می افتیم وسط ماجرا. با حالم بهم می خورد شروع میشه و یهویی با اصل مطلب برخورد میکنیم. این بد نیست لزوما. ولی شاید بد نباشه یه بیت ابتدایی داشته باشیم که مقدمه چینی کنه. اگر اشتباه نکنم برائت استهلال بود اسم این کار.
    توی بیت سوم که میگه از طرح یا زوج یا فرد. شاید بشه بهترش کرد. چون خود طرح زوج و فرد که باعث تنفر نیست. ماشین هاشه. یه جوری مثلا بگی از کل ماشینهایی که دود میکنن یا ترافیک میکنن یا یه خاصیت بد ماشین ها رو بگی و بعد بگی زوج یا فرد، که اینطوری یه تضاد ایجاد میشه که منظور کل ماشینهای اینطوری رو میرسونه. به نظرم میتونه تاثیرگذارتر بشه. آوردن کلمه ی فحش توی این شعر هم میتونه از وزنش کم کنه. در واقع بهتره بگم اگر این واژه رو جایگزین کنی شعرت وزین تر خواهد بود. توی بیت پنجم هم شاید اگر جغد رو جایگزین کنی بد نباشه.
    دو تا تشکر ویژه بکنم یکی بابت آخر بیت چهارم. و یکی به خاطر کل بیت ششم. شاهکاره.
    بیت نهم هم خیلی خوبه غیر از قسمت سومش که به نظرم قضیه ی شغلم و قرمه سبزیه. البته اینجا میشه هویج در کنار چلوکباب سلطانی!! (چشمک)
    راز بقا گشته اینجا، انسجامی با بقیه بیت نداره. بهتره به جاش یه مقدمه ای برای آخر این بیت بذاری. یه چیزی که توی مایه های رفتن باشه. یا استدلالی برای رفتن باشه یا مقدمه ی معنایی رفتن باشه.
    و اما بیت آخر هم که عالیه و فقط واژه ی عزیزم رو شاید بشه وزین تر کرد.
    خدا قوت برادر.
    خدا به ذوقت خیر و برکت مضاعف عنایت کناد.
    ما رو هم دعا کن.

    پاسخ:
    ممنونم از نظر و نقد و پیش‌نهادت
    خدا خیرت بده که وقت گذاشتی و خوندی و نظر دادی

    در مورد مطلع، این رو بگم که این شعر برای من با با همین مطلعش شروع شد. یعنی یه جا نشسته بودم که یهو دقیقا این عبارت «حالم به هم می‌خورَد از تهران ...» اومد توی ذهنم و وقتی دیدم که «حالم به هم می‌خورد از» موزون‌ه، تصمیم گرفتم ادامه‌ش بدم. و سلیقه‌ی شخصی من این‌که از همون اول این رو عنوان کنم رو بیشتر می‌پسنده تا بخوام براش مقدمه‌چینی کنم. شاید یه جورایی بتونم این حس رو برسونم که اون‌قدر کلافه شدم که اولین چیزی که باید بگم همین ابراز تنفره! و بعد سر فرصت بشینم و بگم برای چی این حس رو دارم.
    براعت استهلال رو هم دقیق یادم نبود چی‌ه، الآن یه جست‌وجویی کردم. در فرهنگ معین این طور اومده:
    «آن است که شاعر یا نویسنده در ابتدای شعر یا نوشته‌ی خود، عباراتی را بیاورد که خواننده از همان آغاز دریابد که با چه نوعی از نوشته یا شعر سر و کار دارد»
    حالااین که الآن شعر من براعت استهلال داره یا این‌که با اون توصیه‌ی تو براعت استهلال پیدا می‌کنه یا نه رو واقعا نمی‌دونم.
    اگه از دوستان کسی در این مورد نظری داره یا مطلع هست، بگه.

    در مورد بیت سوم. خواستم شدت تنفر رو نشون بدم. البته دو جور می‌شه تعبیر کرد. یکی این‌که اون‌قدر از ترافیک بدم می‌آد که از هر چی که به‌ش مربوط می‌شه، حتی اون چیزی که قراره این ترافیک رو کم بکنه (ولی نمی‌دونم چقدر اثر داشته) هم بدم می‌آد. یا این‌که چون حتی با وجود این طرح‌ها باز هم این بوق و فحش و ترافیک وجود دارن ، از این طرح‌ها هم بدم می‌آد.
    در مورد واژه‌ی «فحش» خودم هم در این فکر بودم که شاید کلمه‌ی بهتری بشه به جاش گذاشت. این بخش، اولش این بود:
    «از بوق‌ها از ترافیک». بعد دیدم جا داره که یه معنای دیگه رو بیارم به جای «ها از». «داد» هم به ذهنم رسید، اما به دلیل فضای تنفرآمیز شعر به نظرم بد نیست که یه کم واژه‌های خشن و زمخت که عموما توی شعر نمی‌آن آورده بشن. مثل همین «فحش» و «جغد»

    در مورد بیت چهارم و ششم هم، ما کوچیک شماییم برادر.
    فقط یه توضیح کوچیک در مورد اون آخر بیت چهارم: این ایهامی که توی رنگ برگ‌ها به وجود اومده تا حدودی ناخواسته بود، یعنی اول فقط «زرد» توی ذهنم بود، بعد که دیدم با مجله و روزنامه و ورقه و برگه و برگ می‌شه یه تناسبی پیدا کرد، سبز رو هم آوردم که می‌شه برداشت‌هایی هم ازش کرد! (چشمک)

    اما بیت نهم:
    اتفاقا به نظرم «راز بقا گشته این‌جا» دقیقا داره دلیل رفتن رو بیان می‌کنه. به نظرم هم نمی‌رسه که تعقید معنایی داشته باشه و منظور رو نرسونه. دارم می‌گم توی این اوضاعی که راز بقا این‌ه که از همه‌ی خوبی‌ها بد بگی، باید رفت یه جای دیگه و زندگی رو سر کرد.
    البته توی ذهنم این بود که یه ایهامی هم توی کل بیت باشه و بشه یه لف و نشر مرتب بین مصراع اول و دوم؛
    به این معنا که «بد گفتن و بد شنیدن در این‌جا راز بقا گشته. باید از خیر همه‌ی خوبی‌ها گذشت و کنارشان گذاشت تا بتوان در این اوضاع سر کرد». قبول دارم که این معنا واقعا از ذهن دوره، ولی چون معنای اول مدنظرم‌ه، خیلی هم برام اهمیت نداره. فقط این‌جا گفتم که شاید یکی به آرایه‌های شعرم اضافه بشه!

    به نظر خودم هم این «عزیزم» یه جورایی همون قضیه‌ی شلغم و قرمه‎سبزی‌ه! ولی خودش به نظرم یه کم آشنایی‌زدایی داره، هرچند باید مخاطب این غریب بودن رو بپذیره و پس نزنه.
    این «عزیزم» قبلش «برادر» بود؛ اما هم این قوافی آخر نیم‌مصرع‌ها رو خراب می‌کرد و هم فقط خطاب به مردان می‌شد و از کلیت درمی‌اومد! البته نه این‌که شعر مخاطب خاص داشته باشه‌ها، که اتفاقا همین «برادر»، مخاطب رو محدود و خاص می‌کرد.
    «رفیقم» هم شد، ولی به نظرم دیگه خیلی رفیق‌بازی می‌شد این بیت!

    باز هم ممنون برادر.
    خدا حفظت کنه.
    محتاجیم به دعا.
    سلام
    من هم مثل نوید درست غرق محتوا شدم و دنبال وزن نبودم. یعنی با یه وزن شبه نو داشتم شعر رو می خوندم. معنای اجتماعی شعرت جالبه. به طور خاص "تک سرنشین های بیجا" برام جالب بود. به نظرم می اومد از اون شعر هایی است که بیش از آنکه زور شاعری برای به نظرم درآوردن کلمات باشه، حاصل سرریز دغدغه ها و احساسات عمیق بود. خیلی خوبه که با دغدغه های اجتماعی بتونی بنویسی.

    اما چند تا ضعف شعری و چند ضعف محتوایی داری:
    1- تک خوری واژه ی جالبی نیست در شعر
    2- وزن شعر ضعیفه. خیلی جا ها برای تطبیق با وزنی که خودت گفتی باید سکته در خوندن شعر گذاشت یا دشوار خوند. این دشواری های وزن های قدیم برای شاعران معاصر اونها رو به سمت قالب های نو برده تا با آزادی عمل در وزن بتونن بیشتر به محتوا بپردازن. مثلا همین شعر خودت رو این جوری بخون ببین چطوره:

    حالم به هم می خورَد از «تهران» پردودِ پردرد

    از این ابرشهر بی‌ابر،

     بارانش از خاک، از گرد

     

    از شهر تک‌های مردود،

     تک‌چرخ‌ها، تک‌خوری‌ها

    تک‌سرنشین‌های بی‌جا؛

     سرجمع هم ده نیاورد

     

    از روزهای شلوغ و شب‌های لب‌ریز تا صبح
    از بوق و فحش و ترافیک،

     از طرحِ یا زوج یا فرد

     

    از سینما، روی پرده،

     سیما، صدا، پشت صحنه
    از روزنامه، مجله،

     برگ‌هاشان، سبز یا زرد

     

    از ارتباط مجازی،

     در سایت‌ها عشق‌بازی
    فرزندِ بی یار ِبازی،

     تنهای چون جغد شب‌گرد

    ....

     


    3- وزن این مصرع به نظر مشکل داره.
    از روزنامه، مجله، برگ‌هاشان، سبز یا زرد 


    4- جغد شب گرد تعبیر خوبی نیست برای کودک تنها. در شعر هم عبارت جالبی نیست.

    5- حقه های مجسم رو من خیلی نفهمیدم منظورت چیه؟!
    6- کلا این بیت نباشه به نظرم بهتره شعر:

    در «حرف» مثل «ترانه» است، اما مشوش، بدآهنگ
    خونین کند جسم و جانم این زخمه‌ی خسته‌ی سرد

    عبارت زخمه ی خسته ی سرد جالب نیست. با توجه به معنای ابیات دیگه این بیت خیلی بار معنایی جدیدی به شعر نمی ده بلکه تا حدی ضعف معنایی داره.


    7- 
    بد گفتن و بد شنیدن، از هر چه خوبی و نیکی

    راز بقا گشته اینجا، باید سفر کرد و سر کرد

     خود این شعر هم مصداق مصرع اول این بیت می شه؟ به نظرم نه. ولی نباید خوبی های تهران رو  درنظر نگرفت. همین که رفقایی تو اونجا هستی برای من یک خوبی بزرگ بود.


    8-  مصرع دوم این بیت پایان جالبی نیست.

    بر کوچ هستم مصمم، «هل من مرافق؟»* بخوانم

    گر نارفیقی عزیزم، درجا همین لحظه برگرد

      به  نظرم اینطوری:

    بر کوچ هستم مصمم، هل من مرافق زنم من

    یاران همراه جویم، یاران همراه همدرد


    9- خوب حالا عزم کجاداری؟ به نظرم کار خوبیه اگر بتونی بری یه شهر دیگه و ای بسا این کار هم برای خودت خوب باشه و هم برای مردم اونجا. اگر عزمت جزمه من چند تا شهر  بوده بهشون فکر می کردم شاید خوب باشن. 

    پاسخ:
    سلام

    خیلی ممنون از وقتی که گذاشتی و خوندی و وقتی که گذاشتی و با دقت نظر، حرف‌هات رو زدی.

    1 و 4- یه سری واژه‌ها هستن که به نظر می‌رسه که کلا از پایه و بن به شعر نمی‌خورن، اصلا آهنگین نیستن یا یه‌جوری هستن. من خودم تا حدودی این حرف رو قبول دارم، اما با توجه به یه متنی که تازگی توی یه کتاب نقد شعر خوندم، تصمیم گرفتم که بعضی جاها اگه به نظرم اومد که به فضای شعر می‌خوره و توش می‌شینه از این‌جور واژه‌ها هم استفاده کنم. «جغد»، «فحش»، «تک‌خوری» و یه سری کلمات دیگه‌ای که توی این شعر به کار بردم و نظرم این‌ه که همین‌طور هم بذارن بمونن (مگر این‌که تعداد بیشتری از خواننده‌ها عقیده داشته باشن که توی شعر جا نیفتاده و براشون زننده باشه) از این دسته‌ن.

    2- اما در مورد وزن شعر
    من از قالب نیمایی هم خوشم می‌آد اما قالب کلاسیک رو خیلی بیشتر می‌پسندم. البته خیی با قواعد و اسلوب‌های قالب نیمایی هم آشنایی ندارم. ولی این شعر رو کلاسیک می‌دونم. حداقلش این‌ه که وزن عروضی داره:
    مستفعلن فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن

    درست‌ه که طول مصراع زیاده و 16 تا هجاست، اما توی شعرهای معاصر شعرهایی با مصراع‌های 20هجایی هم پیدا می‌شه. البته اکثر (یا شاید همه‌شون) هر نیم‌مصراعشون یه وزن عروضی کامل داره. دو تا مثال می‌آرم که اصلا لازم‌ه برای خوندنشون وسط هر مصراع یه توقف بکنی:

    زندان به خواب رفته و در گوشش، غوغای ردّپای تو پیچیده‌ست
    شب نیست، از تراکم خاموشی خورشید در عبای تو پیچیده‌ست...
    (مستفعلن مفاعل مفعول، مستفعلن مفاعل مفعول / 22هجا)
    مرتضی حیدری آل‌کثیر

    پس در آغاز، روز خلقتمان، اهل دریا شدیم، آب شدیم
    دل‌سپرده به رقص ماهی‌ها، غرق بازی و پیچ و تاب شدیم
    (فعلاتن مفاعلن فعلن، فعلاتن مفاعلن فعلن / 20هجا)
    محمدمهدی سیّار

    رو همین حساب اگه «مستفعلن فاعلاتن» رو با اغماض به چشم یه وزن عروضی نگاه کنیم، مشکلی پیش نمی‌آد به نظرم.
    و شعر حکیم اصفهانی هم که به‌ش اشاره کردم، دقیقا همین توقف‌ها رو داره.
    البته قبول دارم که شعر من به جز توقف‌های میان مصراع، جاهای دیگه‌ای هم مشکلات روون نبودن رو داره.
    ولی باز هم نظر خودم این‌ه که به همین شکل کلاسیک بنویسم شعر رو

    [تکمله: من یادمه قبلا این متن رو نوشته بودم و توی پاسخ نظر ثبت کرده‌م، اما نمی‌دونم چی شده!!! حالا یه بنده خدایی تذکر داد و من هم مجبور شدم از نو بنویسم این جواب رو!]

     

    3- توی این مصراع اولش به جای «برگ‌هاشان»، «اوراقشان» بود. اما به نظرم تناسب رنگ‌ها با «برگ» بیشتر و مشهودتر بود تا «ورق». الآن که فکر می‌کنم یادم می‌آد که همون موقع که می‌خواستم این جایگزینی رو انجام بدم یه چند باری عوض و بدل کردم کلمات رو. یادم نمی‌آد چی شد که آخر مشکل وزنی این عبارت از چشمم مخفی موند!

    همین الآن هم می‌خواستم جواب بدم که نه، مشکلی نداره! این هم تقطیعش:

    اَز / روز / نا / مِ / مَ / جَل / لِ / برگ / ها / شان / سبز / یا / زرد

    UU- / U / U / - / U / UU-  / U / U / U- / U / U

    {بعدا اضافه شده: همون اول هم شک داشتم ولی الآن سر یه قضیه‌ی دیگه متوجه شدم که این دو تا علامت اختصاری «-» و «U» رو جابه‌جا به کار بردم. «-» نشونه‌ی هجای بلنده و «U» نشونه‌ی هجای کوتاه؛ دیگه حس عوض کردنشون نبود! 8دی‌ماه}

    ولی وقتی خودم تقطیع رو چک کردم دیدم حق با توئه! چون این می‌شه:

    مستفعلن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن

    عوضش می‌کنم. خیلی ممنون که گفتی، ولی ماشاءالله هوش وزنی‌ت خیلی بالاست‌ها!!!

     

    5- منظورم اون افرادی بوده که به قدری حقه‌بازن که می‍شه یه جورایی تجسم‌یافته‌ی خود حقه در نظر گرفت!

    6- یعنی خیلی ناراحتم کردی با این نظرت! :دی

    اصلا من عنوان شعر رو برای همین بیت گذاشتم «ترانه‌ی تهران». تازه برای این‌که مشخص‌ترش کنم «حرف» و «ترانه» رو توی گیومه گذاشتم!

    فکر می‌کردم تا حدود خوبی تونستم این بازی با کلمات رو نشون بدم. البته که توی شنیدن یه جورایی سخت‌تره مشخص کردن این قضیه، چون گیومه نداره! اما اون رو هم می‌شه با یه سری توقف‌ها و تاکیدها نشون داد.

     

    توی مصراع دوم خواستم یه جورایی با واج‌آرایی «خ»، خشونت و سختی و رو نشون بدم و روی بدآهنگی تاکید کنم. «زخمه» رو هم به خاطر تداعی‌ای که ممکن‍ه از «زخم» بکنه و با «خون» و «خسته»(البته به معنای زخمی) متناسب باشه و  همین‌طور تناسبی که با «آهنگ» داره و شاید یه جورایی به موسیقی خراشنده‌ای که توی تهران نواخته می‌شه اشاره بکنه، به کار بردم. «زخمه» هم شاید جزو اون موارد 1 و 4 باشه.

     

    اما «خسته» این‌جا یه جورایی زیادی‌ه به نظر خودم و خصوصا دوست دارم اگه بشه نشان مفعولی «را» رو بیارم. تغییرش می‌دم.

    ولی حذف این بیت؟! حاشا و کَلّا!!!

     

    7- آره مسلما این تهرانِ ... هم خوبی‌هایی داره. اما این‌جا من به مشکلاتش و بدی‌هاش کار داشتم. آخرش هم به این نتیجه رسیدم که کوچ می‌تونه یه راه حل باشه، چون برای موندن و بقا در این‌جا غالبا باید همرنگ جماعت بشی؛ البته غالبا!

     

    8- «عزیزم» رو ادیب هم اشاره کرد که عوضش کردم. ممنون از تذکرت. اما بقیه‌ش به نظرم بدک نیست. می‌ذارم همین‌طوری بمونه.

     

    اما حالا که بعد از نکاتی که گفتی، یه پیش‌نهاد هم دادی، من هم به خودم این اجازه رو از طرف تو می‌دم تا یه سری نکات رو در مورد بیت پیش‌نهادیت بگم:

     

    - توی مصراع اول که خیلی با من فرق نداری، به جز اون «زنم من» که خود این عبارت یه کم به قول ادبی‌ها(خودم رو نمی‌گم‌ها شنیدم) مظنّه داره. ایهام نه‌ها، که یه معنی دیگه بده یا حتی کژتابی هم نه!

    به این معنی که صرف وجود همچین عبارتی توی شعر می‌تونه ذهن مخاطب رو منحرف کنه به یه سمت دیگه. به نظرم اگه می‌شد گفت «دم می‌زنم من» یا «صدا می‌زنم...» یا «داد...» مفهوم ملموستر می‌شد و اون اتفاق هم نمی‌افتاد.

     

    - ضمن این‌که این «دم زنم» یه کم از نظرم زیادی حماسی می‌کنه قضیه رو (یاد «گر صوفی از «لا» دم زند / من دم ز «الّاهو» زنم» می‌افتم با صدای عصار)، و این از نظر من اون‌قدرها به این‌جای شعر نمی‌خوره.

     

    - اما مصراع دوم؛ تکرار یکی از خصیصه‌های شعره و شعر رو زیبا می‌کنه. تا اون‌جایی که بعضی‌ها در مورد غزل به این قائل‌ن که باید حتما ردیف داشته باشه.

    اما این تکرار «یاران همراه» به نظرم خوب ننشته. تکرارش واضح‌ه، به چشم می‌آد.

    من این این‌طور پیش‌نهاد می‌کنم:

    بی‌درد فتّ و فراوان، کو یار همراه همدرد؟

     

    9- عزمم هنوز اون‌قدرها هم جزم نیست. ولی دارم جدی به‌ش فکر می‌کنم و دنبال این هستم که شرایطش رو کم‌کم فراهم کنم. اما خب اول باید یه کم اوضاعم مشخص بشه، بعد.

    حتما باهات مشورت خواهم کرد.


    باز هم تشکر می کنم ازت و ابراز شرمندگی بابت نصفه و نیمه بودن جواب برای این مدت. ولی اصلا یادم نمی آد که چطور شد که اون متنی رو که نوشته بودم اینجا نذاشتم!!!


    در پناه حق 

    ممنون که کامل کردی پاسخ رو. 
    بیت آخر بیشتر از بحث شعری، از نظر مفهومی مورد توجهم بود. شکل فعلیش یک حالت "رجز خوانی"   و "تلنگر به خواننده ی غیر همراه" داشت و تا "یار و همراه طلبی". احساس کردم قاعدتا باید نوع دوم منظورت باشه اما اگر معنای اول رو در ذهن داشتی، نیازی به تغییر نیست.

    پاسخ:
    آره، حسی که می‌خواستم منتقل کنم، بیشتر همون اولی بود و یه کم هم دومی.
    باز هم ممنون از نظراتت؛ خصوصا اون مشکل وزنی!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">