سیر مدهوش

یا خَیرَ شاهِدٍ وَ مَشهودٍ

سیر مدهوش

یا خَیرَ شاهِدٍ وَ مَشهودٍ

بسم الله الرحمن الرحیم

...أَوَلَم یَکفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَى کُلِّ شَیءٍ شَهِیدٌ (فصلت/53)

***

السلام...

آکنده ز رنج و درد و سرشار نیاز
با این همه مغرورم و پرنخوت و ناز

غفلت ز خدا و خود ربود از سر، هوش
«مدهوش» به «سیر» سوی حق گردم باز

نمی‌توانم ادعا کنم که قرار است در این‌جا فقط برای خدا بنویسم؛
اما خدا را «شهید» و گواه گرفته‌ام که سعیم بر این باشد که
آن‌چه دلم می‌خواهد و می‌گوید را از صافی رضای خدا نیز عبور دهم و سپس بر این صفحه بنگارم...
و اگرچه گه‌گاه قصدم شاد کردن دیگران خواهد بود ولی هیچ‌گاه تنها برای خوش‌آمد آن‌ها ننویسم...

که پروردگار، به تنهایی، هر کسی را کفایت می‌کند!

...والسلام

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۱ ثبت شده است

ترانه‌ی تهران

شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۱، ۰۹:۰۷ ق.ظ

باسمه تعالی


حالم به هم می خورَد از «تهران» پردودِ پردرد
از این ابرشهر بی‌ابر، بارانش از خاک و از گرد

 

از شهر مردود تک‌ها: تک‌چرخ‌ها، تک‌خوری‌ها
تک‌سرنشین‌های بی‌جا...؛ سرجمع هم ده نیاورد

 

از روزهای شلوغ و شب‌های لب‌ریز تا صبح
از بوق و فحش و ترافیک، از طرحِ یا زوج یا فرد

 

از سینما، روی پرده، سیما، صدا، پشت صحنه

از روزنامه، مجلّه؛ با برگه‌ی سبز یا زرد

 

از ارتباط مجازی، در سایت‌ها عشق‌بازی
فرزندِ بی یار ِبازی، تنهای چون جغد شب‌گرد

 

از حقّه‌های مجسّم، از جنس‌های مبدّل
از هرچه زن‌های نازن، از کلّ مردان نامرد

 

از سبک و مدهای غربی، از صورتک‌های شرقی
وز مردمانی که کرده‌اند خود را در این قهقرا طرد

 

در «حرف» مثل «ترانه» است، اما مشوّش، بدآهنگ
خونین کند جسم و جانم را صوتِ این زخمه‌ی سرد

 

بد گفتن و بد شنیدن، از هر چه خوبیّ و نیکی
راز بقا گشته اینجا، باید سفر کرد و سر کرد

 

بر کوچ هستم مصمّم، «هل من مرافق؟»* بخوانم
گر نارفیقی برادر، درجا همین لحظه برگرد

 

مهر و آبان 1391


* آیا هم‌سفری هست؟


- می‌پذیرم که شعر دارای وزن غریبی‌ست. آن‌چنان جست‌وجو نکرده‌ام که بگویم اشعار زیادی در این وزن وجود دارد، اما یک شعر خاص با این وزن در ذهنم بود که جرات کردم در این وزن ادامه بدهم. آن هم شعری‌ست که آوازش از خودِ شعر معروف‌تر است؛ غزلی با این مطلع:

«دل بردی از من به یغما ای ترک غارت‌گر من

دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من»

غزل مذکور از سروده‌های «محمدحسین صفای اصفهانی» معروف به «حکیم صفای اصفهانی» است.

  • مدهوش

اکسیر جان آدمی یا کیمیای روح؟

يكشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۱، ۰۸:۱۰ ب.ظ

باسمه تعالی


گاهی فقط نَمی و گلی خشک، تر کند

گاهی روان چو سیل که از حد گذر کند

 

گاهی به هق‌هق پسری می‌خورد گره

گاهی گره‌گشایی بغض پدر کند

 

سیرش گهی به چاه زنخدان مادری‌ست

گه زانوان دخترکی را سفر کند

 

گاهی ز ترس و شرم سرازیر می‌شود

گه فتح قله‌ی هیجان و خطر کند

 

جاری ز شور و شوق وصال است گاه و گاه

از ماتم فراق، که جان را به سر کند


اعجوبه‌ای است، کس نشناسد نظیر او

هرچند زیر و روی جهان را نظر کند

 

ترسد لسان غیب که او پرده‌در شود

وان راز سربه‌مهر به عالم سمر کند

 

رازی‌ست در دلش که نگنجیده در کلام

بشنو حکایتی که خودش مختصر کند:

 

"باشد میان ما قطراتی چو کیمیا

یک قطره‌شان بس است که هر خاک زر کند

 

اینان شدند شافع آدم، ابوالبشر،

تا توبه کرده و شب تارش سحر کند

 

یک قطره گر ز ابر حسینی فرو چکد

سیلی شود که دفع بلایا و شر کند

 

حب الحسین در دل مومن چو آتشی

افروخته‌ست و تا ابدش پر شرر کند

 

قاصر شود زبانِ سخن، چون که حضرتش

تعبیر و وصف خود به قتیل العبر کند"

 

طی گشته شعر و شهر محرم، بدون اشک...

«مدهوش» التماس دعا از صفر کند

 

محرم 1433 (آبان و آذر1390)


در ادامه‌ی مطلب به جز اصلاحات، نوشته‌ای دیگر، مرتبط با موضوع همین آمده است.

  • مدهوش